خرید بک لینک

همان موقع که داشتم از کنار او رد می شدم تا بروم توی اتاق و چادرم را دربیاورم، مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری. ما برای این چادر داریم می رویم …

چادرم در مشتش بود که شهید شد . . .

روایتی از خانم موسوی از پرستاران دوران دفاع مقدس . . . این روایت را در ادامه مطلب بخوانید . . .


برچسب: رفتم به خاطر تو, نویسنده: آریا افشاری تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 9:45

صفحه بندی